چشم هایم رفیق نیمه راه شدند
...............
.
دیر آمدی وعمــــر دل من تمام شد.....
پس ازعدم نتیجه گیری دربوشهردرموردمشکل
تار بیـــنی وکم سویی چشـــم هایم ،با پاسخ نه
چندان امید کننده پزشکان فوق تخصص بوشهر
،برای ادامه درمان ورفع مشکل چشـم هایم که
مدت هاست به درد شــدید وتارچشمی وغم کم
بینایی مبتلایم.عازم شیرازشدم،که پس از هزینه
های فراوان واقامت چند روزه درشیراز،توسط
پــزشکان فوق تخصص چشـم آنجانیزجواب رد
شنیدم.ومشکل را(ازبین رفتــن کلی سلول های
بینایی چشممم اعلام کردند)وحالاناامیـد به شهرم
برگشــته ام.که حتـی تایپ ونوشتن وفعالیت های
های مختصرنوشــتاری وخوانـدنی نیزبرایم بسیار
مشکل شده است،واقعا دراین روزهای تنهایی که
همه ی عشـق وامیـدم،قلمـم ونوشتن وســرودن بود
یکبـاره از دســـت رفتــه، وشــرمنـــده پیام های
محـبـت آمیــزدوســتـانی شدم که سـال هـاست از
ســـراســرکشـورمـورد محبتـشان قـرار گرفته ام،
وحالادریـــغ ازچند خطی پاسخ،که چشــم هایم
یـاری ام نمی کنند، این بود حاصل ســی چهــل
سال خدمتــم وعــاقبــت عمــری که برسرارزش
واعتبارقلم گذاشتم،خدایاغیرازتو،نه کسی می بینم
نه یـاروهمنفسی، تا دراین بی تکیـــه گاهی دستم
گیرد،به حرمت حضرت فاطمه زهــراس، گوهر
عصمت عالم هستی،چشم هایم رابخاطرخدمت به
راه خودت به من باز گردان
........................
بدرود.....یاران همدل
هاشمی زاده
.......................
خاطــــــــــره
آن نوای ربَّنــا درعطر افطـاری چه شد؟
آن طنین آشنا با سیـــنه ها، آری چه شد؟
درهـــوای خاطرات ازعطش لبــــریزمان
رد پای روشن آن چشمه ی جاری چه شد
عطــر وبـوی آن غذاهای لطیف ساده مان
در میان سفـــره ی نقش قـلمکاری چه شد
نوبهــــاری بود وشبهــا تاسحـــربا همدلی
گل نشستن هایمان درفصل بیداری چه شد
سادگی بـود وهـــوای دلنشیــن عطـر چای
راسـتی لطف وصفای نان بازاری چه شد
سفـره هـا لبریز،اما خالی ازاحساس عشق
بااذان، شوق شکفتن های افطاری چه شد؟
ــــــــــــــــــــــــــــ
قدم از کوچه ی بن بست بردار
وهر چه خاطراتت هســت بردار
به خاکســتر نشاندی هستی ام را
بیـــا واز دل مــن دســـت بـردار
.................
مـــرا دل..از ازل تنگ آفریدند
بــرای غـــم همـــاهـنگ آفریدند
مرا دل شیشه ای کردند و،آنگاه
برای تـو دل از ســـنگ آفریدند
..................
زمین در بستر شب خواب می رفت
شب از تشویش وبی مهتاب نی رفت
ومن افتـــاده برگ از شاخــــه ای که
پس از عمـــــری بروی آب می رفت
................
رباعــــــــــی
این دل..دل پاره پـاره هی می شکنی
این شیشه به یک اشاره هی می شکنی
عاشق شدن تو نیز رسمی ست عجیب
دل می بری و دوبـاره هی می شکنی
.................
تصویرهمان زبـان درازی هستیم
بی جاذبه فکرصحنه سازی هستیم
هر گز دلمان بهـــــم نخواهند رسید
ماننـد دوتــــا خط مــــوازی هستیم
.................
از دوستان عزیزوبزرگوارم استدعا میکنم
قبل ازدرج نظر،مطالب بالای وبلاگ واین
پست را مطالعه بفرمایند ، با پوزش