اتفـــــاق تازه
خط می خــورند قــد درخــتان جنـگلی
یک قتل عــــام تازه بدین سادگی . ولی.....
فــصلی بــرای کوچ پرســتو نمانده است
وقتی که نیست،سقف همان خانه ی گِـلی
آشــفـته شـــد ز غــرش امواج سهمگین
آرامــش صــمیمی مــرغـــان ســاحلی
خـــالی است از شــکوه شــکفتن بهارها
دیـگر نــمانــد ،از گــل و بلـبل شمایلی
تنـها به رسم زنــدگی و زنده ماندن است
این طرحــهای مضــحک و طرح مسایلی
این جــمع ها کـه حل مـسایل نـمی شود
تنــها هدف نشــستن مــا روی صـــندلی
هــرگـــز دلـی به قلب غـریبم گره نخورد
بــرگـــرد تــا به خـلوت خود بی معطلی
ربا عی
من اهل شکســـــته های بی پیوستم
بایک دل خون که مانده روی دستم
بــار دل من چقـــدر سنگین بستــــند
شاید به گناه اینکه شاعـــــر هســـتم
دوبـیــــــــــــــتی
زمین در بستر شب خواب می رفت
شب از تشویش وبی مهتاب میرفت
ومن افتــاده برگ از شاخــه ای که
پس از عمــــری بروی آب می رفت
....................
با پوزش از دوستان بزرگوار وصمیمی
به علت مشکل ناراحتــی چشـــم وتوصــیه
چشم پزشک، ممکن است نتوانم حضوری
مستمر ومـداوم داشته، وپاسخگوی پیامهای
محبت آمیز دوســتان باشم وبخصوص آثار
ارزشمندشان رانقد نمایم،پوزش می خواهم.
اما حضور گــرم وصمیمی دوســتان را در
وبــــلاگم گرامی می دارم،وارج می گذارم
از همه بزرگوارن صمیمی ،التماس دعا