بی نشان
شبی که عشــق در غوغای تلخ آب ونان گم شد
گل مهــــتاب در تاریـــکی هفت آســـمان گم شد
سحر گلواژه ی خورشـــید در فصلی غبار آلود
به دور از استوا در قطــب های کهکشان گم شد
و انسان تا به ذهن کوچــه ی بن بـست خود افتاد
زمین در بی سرانجام خیابـــان زمــان گــــم شد
چـــه آسان بغــــض های کهنــه ی آتشفشانی ها
به پـــای کهنــه آوار شـــکوه بــــاســـتان گم شد
شکــوه تا رسیـــدن پشــت بـــام روشنــــایی ها
به هنـــــگام عروج از پلـــه های نردبان گم شد
چراغی را بر افروزیم و در پسکوچه های شب
بجوییم آن غریبی را که روزی بی نشان گم شد
حضور
سبـــــزوقتی مرا به چشم خودت بند می زنی
ما را بــه قلب آیــــنه پـــیوند می زنی
گل میکنند وسعــت آغـوش شــاخه ها
وقتی به روی باغــچه لبــخند می زنی
دریا شود زشورتو شیرین تـر از عسل
وقتی به روی آب شــکر خـند می زنی
از گوشه های شرقی چشــمان روشنت
خـورشید را به سینه شـب بـند می زنی
مــی آوری در اوج زمـــستان بهار را
اردیــبهشـــت در دل اســفـند مـی زنــی
ای مهربان وخوب و صمیمی به من بگو
سنگ مرا به سینه ی خود چند می زنی